سه شنبه 1387/03/14
تو یک غروب غم انگیز میرسی از راه
که می برند مرا روی شانه های سیاه
صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیه تسلیت و غصه و غمی جانکاه –
به گوش یخ زده ام می رسد ،و فریادی
شبیه حرمت این لا اله الا الله !
و چشم هام ،که چشم انتظار تو هستند !
و بغض می کند آن جا جنازه ی من که
"تو" را همیشه" نفس " میکشید و "خود" را "آه" !
رسیده ام به :غزل ،گل ،شکوفه،دریا،ماه!
بدون تو ،همه ی عمر من دو قسمت شد :
"دقیقه های تکیده "،"دقیقه های تباه"
اگر چه متن بلندی ست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرح قصه را کوتاه –
که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
"غروب جمعه"و مرگ"و "وجود من "همراه!
برای بدرقه ی نعش من بیا (هر روز)
که کار من شده سی بار مرگ (در هر ماه)
و کل دلخوشی زندگی من ،این که
تو یک غروب غم انگیز میرسی ار راه

