سه شنبه 1387/07/09
سوال بی جواب
و در غروب لحظه ای که عقربه دوید با شتاب
تو هم برو که بی تو میتوان گریست یک مژه بدون آب و تاب
نیا به خاطرم ،نیا به خاطر خدای عاطفه
که تیره می شود تمام خاطرات من درون خواب
شکست پشت عابر غریب کوچه های باد
و شاخه درخت بید می خورد هماره پیچ و تاب
شبی میان آن همه کتاب و دفتر وقلم
تو ماندی و خدا و صد هزار مسئله ،سوال بی جواب
تو گفتی از خدا بپرس آخرش چه می شود ؟؟؟
چرا گناه ناشده مساویست با شکنجه و عذاب؟!!!
ندا رسید واقفم به حالتان از ابتدای بندگی
نشد کسی بدون جرم در جهان ما عقاب
همیشه روزنی به رویتان گشوده است
همیشه می شود براحتی دعای خوب مستجاب
پی نوشت۱:شرمنده از این همه روزهای نیامده و بدقولیهای مدام.
پی نوشت ۲:میدونم که غزلم پر از اشکال هست اگر نظری انتقادی دارید حتما بنویسید تا کاملش کنم
چون بعد از ۲ ماه به وبلاگم سر زدم دلم میخواست آپ کنم چ.ن نمیدونم دوباره کی این فرصت پیش بیاد
،و این رو هم میدونم که پر از اشکال هست...
شما به بزرگیتون ببخشید...
پی نوشت ۳:عید فطر بر همه وبلاگ نویسای خوب ایرونی و همه دوستای خوبم مبارک باد.
