سه شنبه 1387/02/31
التماس ادواری
دوباره شعر ،غزل ،بیت های تکراری
ترانه های قدیمی و کوچه بازاری
نگاه ملتمس بچه های دستفروش
دعا ،آدامس ،لواشک بگو خریداری
و عابری گه نگاهش به سمت دیگر بود
سیاه و منجمد و غرق در گرفتاری
گذشت از خم کوچه و مانده بود از او
غبار و هاله ای از دود تلخ سیگاری
دعا،آدامس،لواشک دو دست خالی و سرد
و باز قصه ی یک التماس ادواری
. . .
تمام حرف همین بود
زندگی جاریست
سه شنبه 1387/02/24
بهار
روزی که نا خواسته آمدیم
و دور و برمان پر بود از عاشقانه های ندانسته
فکر میکردیم
که دلی هست ،
که این همه علاقه بی پاسخ ِما را جواب دهد.
فکر میکردیم
گمان نکنم ،
اصلا به چه مربوط!؟
به کسی چه مربوط ...
که دلمان کوچک است و علاقه هامان بسیار...
به کسی چه مربوط که
چشمان من لو می رود
عشقم ،
دلم ،
لو می رود...
ستاره و بوسه و ساعت سه لو می رود...
ما هوای هم را دارم ؟
مگر نه!؟...
تو بغض کال خویش را همین جا بگذار برو
تا بهار باغ ما ،
دو فصل ِ سبز
فاصله است.
من همین جا
کنار اطلسی ها
باز آمدنت را به انتظار می نشینم.
پی نوشت 1.دوستان عزیزی که برام پیغام گذاشتید و به وبلاگم سر زدید از همتون
متشکرم که به یادم بودید.
پی نوشت 2. اگر بهتون سر نمی زدم و آپ نمیکردم به حساب بی معرفتیم
نذارید...
این چند مدت به خاطر امتحان ارشد درگیر درس بودم...قول میدم از این به بعد
هر شنبه آپ کنم و بهتون سر بز نم...
پی نوشت 3.این وبلاگ مخاطب مورد نظر رو پیدا کرده و دیگه نامه هاش برگشتی
نیست...

