تبليغاتX
نامه های برگشتی

جمعه 1386/11/26

گزند کلید

 

جا ماندن چتر و روشنائی باران بهانه بود

 

می دانستم دوباره بر می گردی ،

 

کلید خانه را با خود برده بودی ...

 

 

می دانستم که رفته ای ،که می روی

 

می روی همین حدود

 

بعد بوسه وعطر علاقه را به یاد می آوری

 

چمدانت را بر می داری

 

آهسته از کنار پرچین پر ستاره می گذری

 

دمی رو به دریا نگاه میکنی

 

کسی از کنار تو آهسته می گذرد

 

و تو رو به رفتگر کوچه می گویی:

 

سلام یعنی خداحافظ "عمو حیات "

 

من باید برگردم

 

چلچله ای زیر سقف چوبی خانه ،خواب است

 

انار هم گل داده است

 

انار گل داده از شته های کور می ترسد.

 

می دانستم دوباره برمی گردی

 

همیشه همین طور است

 

من خواب چراغ و پرده و آوازی آشنا دیده ام.

 

ما با فال حافظ و اذان گریه زاده می شویم

 

بعد بی جهت می رویم زندگی می کنیم

 

بعد شبی ... آشنایی با چهل کلید کهنه می آید

 

آهسته آوازمان  می دهد :

 

جا ماندن چتر و روشنایی باران بهانه بود،

 

باید برویم !

 

 

و می رویم،

 

 ودیگر آفتاب صبح فردا را نخواهیم دید .

 

 

                                                    "سید علی صالحی"

نوشته شده توسط سمانه دارائی در 1:27 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •