یکشنبه 1386/08/27
شنبه ها
دوباره شنبه شد، شروع هفت روز ترس و دلهره،شروع هفت روز اضطراب
شروع درس های منجمد که "V" نماد سرعت است "A" مساوی است با شتاب
شروع راه خانه تا به مقصد همیشگی که شب درست عکس این مسیر
شروع صبح ،ظهر ، شب ، بخر ،بخور،بپاش ،بعد هم برو بغلت توی رختخواب
شروع روزمرگی گربه های خانگی و سطل آشغال های روز قبل
شروع کار پارک ها و عده ای حشیشی و چهار پنج بچه و یکی و دو تاب
شروع عشق های لحظه ای و طرز زندگی فقط برای یک غریزه و...همین!
لباس ها و کفش های هر چه مد شده ،قیافه های تازه و مدل جدید وباب
شروع من فقط یکی دو روز با توام ،و بعد میروم سراغ سوژه ای جدید
توهم برو مزاحمم نشو ،سوال هم نکن که من به هیچ یک نمیدهم جواب
شروع جمله های پوچ و بی دلیل ،جمله های از سر زبان ،نه از صمیم قلب:
(نه زندگی بدون تو برای من جهنم است و پر شده ست از شکنجه و عذاب)
شروع جمله های باد ،هر طرف که می وزید:(هفته ای رفیقتم ، و هفته ای :
نه ،من نمی شناسمت...چرا سراغ دیگران نمیروی و ...،روی من نکن حساب)
شروع روزنامه های ضد هم:(فلان وزیر اینچنین و آنچنان،جناحمان
،جناحشان و تیترهای آنچنانی و برای جلب این جناب و آن جناب)
شروع فقر عده ای کثیر و ثروت کلان برای عدهای قلیل ،بی دلیل!
یکی برای شام می خورد کباب و آن یکی از آه و دود ، سینه اش شده کباب
و شنبه و نماز و مسجد و همین شناسنامه ها که مدرکند مؤمنیم
و شنبه و عبادت و قبول بندگی ،ولی به عشق حوری و بهانه ی ثواب
شروع شاعران مثل من کلیشه ای و همچنین دچار مشکلات ریشه ای:
(غزل بدون قافیه،بدون بیت ناب،یا سپید های بی حساب و بی کتاب)
و شنبه...،شنبه...،شنبه های مثل هم ،که آن شبیه این این درست مثل آن
(شروع هفت روز نحس،شروع هفت روز ترس و دلهره،شروع هفت روز اضطراب)
شعر از :" مهدی زارعی"
چه شنبه های تلخی؟؟؟
چه هفته های شومی؟؟؟
وای بر ما با این دلهای پراکنده....
دنیا دارد از اعتبار می افتد...
هفته هامان از نفس...
سه شنبه 1386/08/08
این روزها چه دلتنگ میگذرد
و قاف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من آغاز میشود...
"قیصر امین پور"
روحش شاد...
از شما چه پنهان
خیلی وقت است دیگر
نه دستم به نوشتن میرود و نه ذهنم به عاشقانه های
محال.
هیچ موج تازه ای هم به سمتم نمیاد که بخواهم پر و
بالش دهم .
فقط این ذهن خسته ،
بی جهت حول مدار دلتنگی هایم دور میخورد و
باز دلم جای دیگر یست.
نمیدانم ،
تکلیف دربه دری این چشمهای منتظر چیست؟؟؟
کاش کسی
راهی ،
خطی،
اشاره ای به سمت وسوی روشنی نشانم میداد.
این روزها عجیب منتظرم که برگردی
با اینکه میدانم این هم جز آرزویی نیست...
"جمعه"
شنیده ام که قرار است جمعه برگردی!
کدام جمعه نمیشد اشاره میکردی؟
تمام کوچه علف زار انتظارم شد
درخت مانده کنارم برای همدردی
چه عاشقم که هنوز از تو شعر میگویم
توئی که دوری و دیوانه وار خونسردی
خودم فدای سرت ،حیف این غزل ها نیست
ببین به روز غزل های من چه آوردی
عجیب نیست بفهمم که توی تقویمت
تو برگ هفتم هر هفته را جدا کردی
بگیر آینه را بیشتر نگاهش کن
حقیقت است که من مردم و تو نامردی
نه یک دقیقه بمان ، یک نفر گمانم گفت
":شنیده است که این جمعه باز میگردی"
هزار جمعه ی دیگر گذشت میدانم
تو راه خانه ی ما را دوباره گم کردی
" شعر از دوست خوبم:معصومه قلی پور "

