یکشنبه 1386/04/24
خط خطی
سطر اول را که می نویسد
ورقه را خط خطی میکند
و خودش را مچاله!
نویسنده ای کهنسال است
و زندگی اش را سیاه می کند
در پایان روز
_مثل هر روز _
تمام سطر های زندگی اش خط خطی است
و سطل زباله
پر از روزهای مچاله!
سه شنبه 1386/04/12
شک
شک ، چون هیولایی دهان باز میکند
،وتکه تکه ، مرا می بلعد
خفته ام ،
به اعماق گودا لی
که هیچش راهی به بیرون نیست.
دل خوشم، به گهگاه ِ سر کشیدن تو
گر چه هرگز از سپیدی سرشار ِ بیرون ، تهی
سیاهی درون را نخواهی دید.
تاریکی، چشم در چشم من دوخت و
به خواب رفت .
شک ،تاریکی خفته را بیدار می سازد
و من ِ مست را هوشیار.
پا ئین نیا که دیگر ، به تو هم
هیچ امیدی نیست
که لغزش پایت
حتی ،
سنگی از سنگ بر نمی دارد.
خدای سنگی من !
دل کوهم از تو پر است.

