سه شنبه 1386/03/22
همین من تنها
خاموش مثل خداوند سایه ها
به خواب رفته است ٬منم.
منم که از عطر آهوی هوا می فهمم
رمه های هراسیده ی این همه ابر
از شیب کدام فصل تشنه
به جانب برنج زار مشرقی رفته اند.
دیگر دیر است بدانم
در غیاب سایه٬به آفتاب چه می گویند.
شبی که از وحی واژه
به حیرت سایه روشنان تو رسیدم
عجیب
چراغ ها دیدم شکسته به دست باد
هم با ملائکی غمگین
که نجات مرا
به خط روشن ترین کاتبان شهید می نوشتند.
حالا هی حضرت علاقه
دیگر چه آمدن ٬چه آوازی؟
من که خراب خواب تو می روم از گریه های بلند!
شنبه 1386/03/12
سه شنبه /ساعت 3:45
تو را می بینم می آیی از آن دورها با گامهایی آهسته
نگاه منجمدم را بر سنگفرش سیمانی تهران می دوزم٬
چند گنجشک خسته ٬بی هیچ دغدغه ٬بی هیچ دانه
بی دغدغه داشتنت٬بی دغدغه رسیدن٬
بی دغدغه خلاصه از همین عشق های از نفس افتاده٬
دارند نفس می کشند و زندگی می کنند...
سه ثانیه می گذرد تو به من می رسی٬
نبض زمین دارد انگار از حرکت می ایستد
و چشمهای من هنوز هم مانده بر این سنگفرش سیمانی ٬
دستت را پیش می آوری٬سلامی و لبخندی تلخ ٬
صدایت مثل قبل نیست.
لا اقل من دیگر این را می فهمم٬منی که عمریست دست خط چشم های تو را از برم.
کنارم می نشینی٬ بی تکلف٬ بی تکلم٬
بغض داری ٬نمی دانم یکی٬ دو تا هر چه هست راه را بر حرفها بسته است .
دستم را می فشاری٬ بغض می کنم نگاهت در نگاهم گره می خورد.
و با صدای محزون از من می پرسی :
هنوز هم ساعت ۳:۴۵ مانده به عصر سه شنبه را نشان می دهد؟
سری تکان می دهم
و نا خواسته ٬تنها برای فرار از این جمله های کذایی سه شنبه ٬
ساعت و صدای پای تو٬
سکوت می کنم
زمان می گذرد٬زمستان می آید٬ برف می بارد.
روی همان نیمکت خسته به آسفالتهای چشم می دوزم اما...
از میان آن واژه های کذایی ٬
صدای پای تو آرام آرام خط می خورد٬
من می مانم
و سه شنبه
و ساعت ۳:۴۵ بعد از ظهر...

