چهارشنبه 1386/01/22
این روز ها بهار هم پائیز است
کلاس ۱۰۸ و درس خشک و بی روح تجارت .
استاد تازه از فرنگ برگشته با کراوات زرد خواب را از چشمانم می پراند.
دستهایم را زیر چانه می زنم و به تخته نگاه می کنم
که تیتر درس امروز دارد آرام آرام سیاهش می کند
:ابعاد قضایی ورشکستگی.
ساعت ۸ است و من بیزار از تحمل استاد
.جزوه را باز می کنم و شروع می کنم به نوشتن .
هر از چند گاهی در تائید نظرات استاد و هم فکری با او سری تکان می دهم.
و باز می نویسم:هوا بهاری ست و دلها پائیزی
چشمهای خواب آلوده .من خوابم .دنیا در حال گذر...
گذر دوباره فصل ها...بهار .تابستان .پائیز.زمستان...
این قافله عمر عجب میگذرد
به گذشته فکر میکنم ..یکسال پیش همین روزها...
که هوای دلم بهاری بود..افسوس که:
حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
پیش از آنکه فکر کنی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود
همهمه بچه ها مرا به خود می آورد.
ساعت ۹.۳۰ و لحظه شیرین حضور و غیاب و...رهایی
به خانه بر میگردم .جایی که چشمهای تو هیچ گاه در انتظار آمدنم نیست...

