تبليغاتX
نامه های برگشتی

جمعه 1385/10/08

من از این گور سرد می ترسم

 

خبر آرام در صدایت ریخت٬ناگهان شانه هات لرزیدند

شاخه های گیاهی آهسته بر گلوی اتاق پیچیدند

چشمها را کلافه و مبهوت پشت هم باز و بسته میکردی

روی مرطوب گونه ات آرام قطره هایی درشت غلتیدند

صبح تاریک و سرد بهمن ماه از دهانها بخار می آمد

مرده ها را به نوبت انگاری توی غسالخانه می چیدند

دست بی اعتنا و سنگینی که مرا روی تخته ای می شست

چشمهای غریب و غمگینت پشت دیوار ها نمی دیدند

بعد آن دست  دیگری آمد٬پلک سنگین و خیس من را بست

چشمهای تو دیگر از امروز گریه های مرا نمی دیدند

مادرم هم نگفت فاطی جان٬قسمم هم نداد برگردم

مثل تازه عروسها وقتی پیکرم را سپید پیچیدند

زیر سنگینی لحد انگار دلم از ترس و غصه می ترکید

مشتی از خاکهای بی وقفه توی آغوش باد رقصیدند

هی سرت داد می زدم برگرد من از ایت گور سرد می ترسم

گوش هایت چقدر کر شده بود ٬ناله های مرا نفهمیدند

گریه هایت کلافه ام میکرد ناله هایت بلندتر شده بود

اسکلت های پیش کسوت تر به من وناله هام خندیدند

هق هق تو شدید تر می شد بدنت مثل بید می لرزید

مثل سریال های تکراری ٬ابرها بی دلیل باریدند

چون روال همیشگی هر کس سورهای خواند دور شد از من

دست هایی فشرد دستت را ٬صورتت را سه بار بوسیدند

توی پیراهن سیاه خودت مثل یک تکه ماه می ماندی

مردمک های خیس و براقت مثل الماس می درخشیدند

هم دلم تنگ می شود بی تو٬ هم از این گور سرد می ترسم

چه کسی گفته مرگ آزادیست٬زیر این خاک که نخوابیدند

شهر متروک و سرد بهمن ماه سایه ای روی سنگ می لرزید

عقربک ها هزارو چندین دور روی هم مثل باد چرخیدند

عصر هر پنج شنبه می آیی من به پایان رسیده ام کم کم

شانه های تکیده ام ایجا زیر باران و برف پوسیدند

رشت یا ابریست یا باران مثل نفرین مدام می بارد

روی این شهر لعنتی انگار خاک سنگین مرده پاشیدند

                            

                                                                          اثر دوست خوبم:"فاطمه حق وردیان"

نوشته شده توسط سمانه دارائی در 1:45 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •