نامه های برگشتی
شنبه 1384/10/17
دیگه دارم کم میارم.نمیدونم دنبال چی می گردم.
خسته شدم از تو
از خودم
از این خدای طبق معمول...
نوشته شده توسط سمانه دارائی
در 5:16 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
شنبه 1384/10/10
تنهائی دستانم
دردا، که در نوازش دستان تو هر لحظه هراسی شوم بود که مرا از تو دور می ساخت.
و اینگونه شد که امروز دستهای تو فرسنگی از این خسته ی صبور فاصله دارد.
من به اقرار آب در شب تشنگی سوگند یاد می کنم که این دستها تنها بی قرار توست. دیگر هیچ کسی نمی تواند ، نمی خواهد، نمی خواهم فاصله ی عبوس بین انگشتان مرا پر کند.
تو رفته ای و من دوباره گریه نشین روزهای خوش بودنم.
کاش برای فرار از این لحظه هایی که مرگ را به یاد آدمی می آورد ، راهی پیش پای خسته ام می گذاشتی. راهی که مرا به سمت چشمهای تو می برد.
ای دوست ! ای که بی من مثل من تنهای تنهائی
کدامین یار مارا می برد تاانتهای باغ بارانی!؟
نوشته شده توسط سمانه دارائی
در 10:57 بعد از ظهر | لینک ثابت
•

