تبليغاتX
نامه های برگشتی
نامه های برگشتی

دلتنگم و برای دل بی قرارم گاه گاهی سیاه می کنم دفتری که تنها همدم دلتنگی من است.

 

آرام نیستم ،


جهان نیز !

جهان بر سر من سنگینی می کند ،


من بر سر جهان !


جهان آرام نیست ،


من نیز !!

 

شاعر: "ناشناس"

نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت 19:33 توسط رها(سمانه دارائی)| |

 

سلام آشنای غریبم...

 تو همچنان که قلم می زنی به برگ دلم ...

صدای حال خرابی نمی رسد از دوست

چه میتوان بنویسم برای همدردی

که هر چه درد کشیدم زدست چشم اوست...

 

نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 16:22 توسط رها(سمانه دارائی)| |

 

دلتنگ چشم های تو هستم نگاه کن

باز از خمار چشم تو مستم نگاه کن

فنجان فال  ، هیچ جوابی نمی دهد

کف بین من دوباره به دستم نگاه کن

مضمون تازه هزچه مرا هدیه کرده اید

در کار آه و آینه بستم نگاه کن

گفتی که اجر صبر چهل روزه می رسد

هشتاد روز چله نشستم نگاه کن

تصویر ناشکسته نمودم ، ثمر نداشت

خود را درون من که شکستم نگاه کن

غربت بهانه های مرا تازه میکند

دلتنگ چشم های تو هستم نگاه کن.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 0:29 توسط رها(سمانه دارائی)| |

 

وقتی می خندی، دنیا زیباتر می نماید. وقتی می خندی، خورشید در پس لبخندت پیداست.

 

وقتی می خندی، دنیا زیباتر می نماید؛

وقتی می خندی، رنگها، شاد و سرزنده اند؛

وقتی می خندی، خورشید در پس لبخندت پیداست؛

وقتی می خندی، آسمانها، شرمگین درخشش چشمانت می شوند؛

وقتی می خندی، گلهای نیلوفر و یاس، برای شکفتن از یکدیگر سبقت می گیرند؛

وقتی می خندی، ابر اندوه، آسمان دل را ترک می کند، گویی هرگز نبوده است؛

 

وقتی می خندی،

 چکاوکان ضرباهنگی زیبا برای آواز خود می یابند: آهنگ دلنشین خنده ی تو!

وقتی می خندی، نسیم و برگ، هماغوش هم، رقصی با نشاط را می آغازند؛

وقتی می خندی، تمام خاطرات شاد کودکی، در صدای خنده ات، زنده می شوند؛

وقتی می خندی، ثانیه ها در خوابند و زمان، اسیر لبخند توست؛

وقتی می خندی، دل، در پناه لبخندت آرام می گیرد؛

پس...

لختی برای خاطر عشق تنهای من بخند...

 

نوشته شده در شنبه 1390/09/05ساعت 23:2 توسط رها(سمانه دارائی)| |

تمام می شود هستی ام

به دستهای تو...

محکوم به حبس ابد می شوم به سرپنجه های محکم تقدیر ...

و دل خوش می شوم به امید دوباره دیدن تو...

می روی و با خود دریائی از غم را با سخاوت به دل کوچکم می بخشی ...

از تو می پرسند : که دلیل این همه عذاب چیست ؟

بی آنکه پاسخی به سوالم بدهی راهی مسیر نامعلوم شوی...

به دنبالت می آیم ،هر لحظه و هر کجا

خسته می شوم از این تعقیب شوم پاسخ سوالم را بدهی می روم و با خاطراتت روزگار سپری می کنم.

اما تو باز سکوت می کنی؟

حالا که آبستن راز بزرگ منی

بگو که کی خاطراتم متولد می شود ؟؟؟

مادر بی خاطره گی هایم.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/26ساعت 18:20 توسط رها(سمانه دارائی)| |

اما تو نیستی تا اضطراب جهان را

کنار تو در ترانه ئی کوچک خلاصه کنم.

اما تو نیستی تا شب تشویش هر شب خویش را

در اشتعال گریه ها دو گورها روشن کنم.

 

اما نیستی تا دردهان داس برویم و در پریشانی شعله پرپر شویم

اما  تو نیستی...

خدایا این بغض بی قرار که فرصت نمی دهد !!!

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/10ساعت 15:18 توسط رها(سمانه دارائی)| |

 

سالهاست که میداند و زبان باز نمی کند

سالهاست که در میان این چهارچوب خود را حبس کرده است.

آیا

راه خانه ما را نمی داند .

یا چراغهای رابطه خاموشند.

بیا بگیر

این فانوس روشن از دو دیده تر من .

بیا بیافروز شمعی ُکه من سالهاست گوشه این خاک

آمدنت را روز و شب به انتظار نشستم.

امیدواریم به آن روزی که تو می آیی و دوباره صدای

 خنده هایت در خانه ما می پیچد.

بیا

می خواهم با این چشمها ببینم

سیر ببینم که تو آمدی ... از راه

وقتی دیدم که تصویر ناب چشمانت مرا نظاره میکند

دلم آرام گرفت.

تو که آمدی دیگر دلتنگی نمی کنم

 

بیا قدمت روی دل ناماندگار بی درمانم ...

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/03ساعت 17:0 توسط رها(سمانه دارائی)| |

...

نویسنده ها " سیگـار " می کشند ......شــاعر ها ، " هجران "...


نقاش ها ، " تـــــــــــابلو " ........زندانبـــــــــــان ها ، " دیوار " ...


زندانی ها ، " تنهـــــــــــایی" ........دزدهـــــــــا ، " سرک " ...


مریضها ، " درد " .........بچه هـــــــــــا ، " قد " ...


و من برای کشیدن ، " نفسهـــــــای تو " را انتخاب می کنم ... !

 

داداش گلم؛

 سفرت خیلی طول کشید همه همسفرات برگشتند  .

پس چرا نمی یای؟؟؟

خیلی دلم برات تنگ شده ...

دوری دیگه بسه

بیا

برگرد

همه ما چشم براه اومدن تو هستیم.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/14ساعت 19:7 توسط رها(سمانه دارائی)| |

 

روزی عده ای از حوالی دلتنگی آمدند

با خوشه های درو شده

و سنگینی خشمشان را

شانه های تکیده برادرم تحمل کرد.

فردا روز

بر شانه هامان

عمر از دست رفته برادر م تشییع شد.

خاکی کنار رفت

و برای همیشه

دست مهربان برادرم

از نوازش شمعدانی ها بی نصیب شد.

روزی عده ای که چشمانشان رنگ دریا داشت ،

سراغ تو را از اهالی کوچه بالا گرفتند

و بعد از آن

دیگر هیچکس تو را ندید . . .

ما ماندیم

و خاطراتی از دوردست ها

که گهگاهی 

ذهن ما را برای یادآوری چهره تو

به کنکاش وا می دارد.

روزی عده ای

سکوت کردند

و باغ پر شد از شقایقهای سفید

که سرخی شان را دم سحرگاه به آسمان بخشیده بودند

تا سخاوت را به ما بفهمانند .

عده ای از همین اهالی عاشق بی نشان . . .

نوشته شده در جمعه 1390/07/01ساعت 1:49 توسط رها(سمانه دارائی)| |

 

مرد خوب من سلام

این روزهاکه درانتظار تو

در خلوت عبوس این در و دیوار سیمانی

به  خاطرات روزهای پسین دلتنگی می اندیشم

حرفهایم در گلو خفه می شود

و بغضم راه را بر حرفها می بندد

آرام در خلوت خویش به تو می گویم

عزیز همیشه و هنوز من ؛

من سخت محتاجم

به دوست داشته شدن

و تو نیز...

ما اسم هایمان را در قلبهایمان ثبت می کنیم

و روحمان به هم می پیوندد...

خوب است ... نه ؟

زیرا

 شناسنامه هامان آنقدر کوچک است

 که عشق بزرگ من

در آن جا نمی شود...

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/06/01ساعت 1:50 توسط رها(سمانه دارائی)| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت