سه شنبه 1387/12/06
یافتن و دریافتن
کلمات تارند
معانی تاتار ،
اما من از پی پود بودن یا نبودن نبوده ام
هرچه به ذهن تو آمدن شعر است
هر چه به زبان من اما ...وحی غریب !
هی می روم،
تار در غبار و ،در پیاله آب،
شاید اشاره ئی ،آوازی،حرفی ساده یا سکوتی سرشار ،
چه می دانم،میان یافتن و دریافتن فاصله ئی ست ...
جمعه 1387/09/22
تسبیح ، سکوت ،جانمازو استخاره و
یک بیت خط خطی و چندین شهر پاره و
دستی که نقش میزد از یک حس بی نظیر
بر روی بوم چهره ی یک ماه پاره و
چندین قدم که دور می شد از نگاه زن
بی تاب می شد از نبود یادواره و
یک آسمانِ ابی و خورشید روی او
شب ها میان چشم دختر هی ستاره و
هی ماه و هی بلور چشمان مسافری
که می رود سراغ یک عشق دوباره و
اینجا همیشه زندگی تکرار می شود
مثل عبور یک نسیم از گوشواره و ...
سه شنبه 1387/07/09
سوال بی جواب
و در غروب لحظه ای که عقربه دوید با شتاب
تو هم برو که بی تو میتوان گریست یک مژه بدون آب و تاب
نیا به خاطرم ،نیا به خاطر خدای عاطفه
که تیره می شود تمام خاطرات من درون خواب
شکست پشت عابر غریب کوچه های باد
و شاخه درخت بید می خورد هماره پیچ و تاب
شبی میان آن همه کتاب و دفتر وقلم
تو ماندی و خدا و صد هزار مسئله ،سوال بی جواب
تو گفتی از خدا بپرس آخرش چه می شود ؟؟؟
چرا گناه ناشده مساویست با شکنجه و عذاب؟!!!
ندا رسید واقفم به حالتان از ابتدای بندگی
نشد کسی بدون جرم در جهان ما عقاب
همیشه روزنی به رویتان گشوده است
همیشه می شود براحتی دعای خوب مستجاب
پی نوشت۱:شرمنده از این همه روزهای نیامده و بدقولیهای مدام.
پی نوشت ۲:میدونم که غزلم پر از اشکال هست اگر نظری انتقادی دارید حتما بنویسید تا کاملش کنم
چون بعد از ۲ ماه به وبلاگم سر زدم دلم میخواست آپ کنم چ.ن نمیدونم دوباره کی این فرصت پیش بیاد
،و این رو هم میدونم که پر از اشکال هست...
شما به بزرگیتون ببخشید...
پی نوشت ۳:عید فطر بر همه وبلاگ نویسای خوب ایرونی و همه دوستای خوبم مبارک باد.
سه شنبه 1387/03/14
تو یک غروب غم انگیز میرسی از راه
که می برند مرا روی شانه های سیاه
صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیه تسلیت و غصه و غمی جانکاه –
به گوش یخ زده ام می رسد ،و فریادی
شبیه حرمت این لا اله الا الله !
و چشم هام ،که چشم انتظار تو هستند !
و بغض می کند آن جا جنازه ی من که
"تو" را همیشه" نفس " میکشید و "خود" را "آه" !
رسیده ام به :غزل ،گل ،شکوفه،دریا،ماه!
بدون تو ،همه ی عمر من دو قسمت شد :
"دقیقه های تکیده "،"دقیقه های تباه"
اگر چه متن بلندی ست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرح قصه را کوتاه –
که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
"غروب جمعه"و مرگ"و "وجود من "همراه!
برای بدرقه ی نعش من بیا (هر روز)
که کار من شده سی بار مرگ (در هر ماه)
و کل دلخوشی زندگی من ،این که
تو یک غروب غم انگیز میرسی ار راه
سه شنبه 1387/02/31
التماس ادواری
دوباره شعر ،غزل ،بیت های تکراری
ترانه های قدیمی و کوچه بازاری
نگاه ملتمس بچه های دستفروش
دعا ،آدامس ،لواشک بگو خریداری
و عابری گه نگاهش به سمت دیگر بود
سیاه و منجمد و غرق در گرفتاری
گذشت از خم کوچه و مانده بود از او
غبار و هاله ای از دود تلخ سیگاری
دعا،آدامس،لواشک دو دست خالی و سرد
و باز قصه ی یک التماس ادواری
. . .
تمام حرف همین بود
زندگی جاریست

